تبليغاتX
ஐ...پشت دریـاها...ஐ


ஐ...پشت دریـاها...ஐ

...رونوشت‌هایی از دلنوشته‌هام...

 

می‌دونم دلت جای دیگه بود؛اینو از نگاه تو می‌خوندم...

نمی‌دونم از نجابت تو بود،یا که از من خسته بودی؛

آخه تو نگام نکردی...

من بازم تنها موندم زیر بارون؛به امید یه چتر از اون نگاهت؛
اما تو نگام نکردی...

می‌دونم...برای تو کم بودم اما قلب من از عشق تو پر بود؛نازنینم...

وقتی دست تکون می‌دادی واسه رفتن؛داشتم می‌مردم...

ولی شادیِ تو رو به جون خریدم...آره من مردم...

تو به سادگی من خندیدی؛من به دل عاشق خود!
تو به من و نگاه من...من به دلم به دیگری!
دل تو با من نبود؛رفتن‌و بهونه کردی،گریه‌هامو نشنیدی...

من بدنبال تو ولی تو بدنبال...

کاش اقلا دم آخری نگام می‌کردی...

آخ بمیرم!
چرا دستات سرده...

باز زیر بارن رفتی؟!
چرا چترشو واست باز نکرد؟ تو که برای اون می‌مردی!

چرا چترشو واست باز نکرد...

هنوزم دوسش داری؟!
عیبی نداره گل من؛غصه نخور...بهش میگم دوسش داری...

بهش میگم دوسش داری...

 

ܓܨخط‌خطی شده ܓܨ به قلم فائزه| |

وقتی در جواب عشق بر لبان خود مهر سکوت می‌زنی؛

دلخوش به شنیدن واژه‌ای هستی که هیچ‌وقت هجی نمی‌شود!

واژه‌ای خسته!

از کسی که هرگز بر نگاهت دل نبست و بهای صبوریت را به ماندن نداد...
وقتی تپش‌های قلبت را دست کم می‌گیری...از فرجامش بی‌خبری!

وقتی در کنج حسرت،گوشه‌ای کز می‌کنی؛تنها ندای اشکهایت را می‌شنوی...

صدایی نیست!

تنها هق‌هق است و بس!
دلت گرفته؟ اشک می‌ریزی؟

مگر ندیدی چگونه پاسخت گفت؟!

انگار صدایش را نشیدی! او که چند بار تکرار کرد!

...
کجا میروی؟ از چه گریزانی؟ از خودت؟ سرنوشت؟ یا او؟

بایست..............

تو که گفتی پایش می‌مانی!
پشیمانی؟!!!!!

بغض‌فروخورده امانت نمی‌دهد؟

یا پاسخی نداری؟!

چیزی بگو...

........

(پ.ن:تو هم توان دوری را نیاوردی...چقدر زود رفتی...)

 

ܓܨخط‌خطی شده ܓܨ به قلم فائزه| |

 

دلمان خوش بود که دلهای مردم اینجا فروشی نیست؛

دریغا؛ندانستیم شیطان چرب‌زبان‌تر از این حرفهاست!

هر چه خواستیم گناه کردیم؛غافل از اینکه قفلهای دست و پای شیطان را به خودمان هم می‌زدیم!

گاهی یادمان می‌رود ساعت شنی عمرمان هم روزی به شمار افتاده و آخرین دانه‌هایش را به زندگی سرازیر می‌کند...

یادمان می‌رود عجز و لابه‌های قدرمان را!

دستمان از تهی سرشار است و به وهم،یه نیکی‌هایمان می‌اندیشیم!!

خوشابحال آنان که فقرشان را در ایمانشان می‌دانند...

آنان که به هنگام وداع با زندگی لبخند می‌زنند...

«...کاش از یادمان نمی‌رفت روزی را که دنیایمان مستطیلی خاک بیش نیست...»

 

 

ܓܨخط‌خطی شده ܓܨ به قلم فائزه| |

 

زنگ انشا بود؛معلم با چهره‌ای عبوس وارد کلاس شد...

یک دسته برگه روی میز گذاشت،انشای هفته قبلمان بود! همه تجدید شدیم!

آهسته بلند شد و بر پیشانی تخته کلاس با گچ سرخ رنگی نوشت:

اگر او بیاید...

همه مات بهم نگاه می‌کردند؛هیچکدام انتظار چنین چیزی را نداشتند.

پچ‌پچ‌هایشان شروع شد.

و معلم آرام پشت زهرخندی هراسان لغزید.

برگه‌ام را سفید دادم!

و در آن هیاهو،در بین بغض سنگین پنجره؛روی تخته نوشتم:

قطعه‌ام را هنوز نمی‌دانم؛اما به او بگویید،هر چه ماندم نیامد،اگر آمد روی قبرم شاخه‌ای غمبار بگذارد...

و در آن تاریکی زیر نگاه مبهوت آسمان در خیالم گم شدم...

نمره‌ام بیست شده بود!

 

پ.ن: شعر یک با یک برابر نیست رو خیلی دوست دارم،شاید زیاد بی‌ربط نباشه با آپ ایندفعه،خوندنش خالی از لطف نیست...(شعر در ادامه ماجرا)

 

 

 


...ادامه ماجرا
ܓܨخط‌خطی شده ܓܨ به قلم فائزه| |

رفت و در میان بی‌کسی‌های مدام رهایم کرد...شکستم...

آخرین وداع سر رسیده بود؛اشکها به بازیمان گرفتند.

چشمانش را بست؛از دیدنم خسته شده بود...

عشق را از نگاهم نخواند؛رفت...راه بازگشتی نگذاشت،همه را ویران کرد...حتی آرزوهایمان را!
دستان بی‌روحم را ندید...سرد بودند...حتی سردتر از نگاه بی‌رمقش!
نمی‌دانم چه به روز قلبم آمده...دیگر تپش‌هایش را احساس نمی‌کنم.

چشمانم آن‌قدر کم‌سو شده که چیزی جز طنین بوسه‌های اشک را لمس نمی‌کند...

پاهایم خسته‌اند؛گریزی برایشان نیست،ماندن را به رفتن ترجیح می‌دهند...می‌خواهند در همین کوره‌راه دلگیر بی تو خاطرات را بسازند،بی تو جاده‌ها را طی کنند!
اما کفش‌های انتظار به بازیشان گرفته! دمی رهایشان نمی‌کند!
و من در غبار غروبی غمناک،ناگفته‌هایم را به باد می‌سپارم...

اگر روزی دلتنگم شدی،به آسمان نگاه کن،و در فراسوی امید به یاد عشق،بر خاطراتمان،بوسه‌ای بزن!
شاد می‌شوم!         

                         تو را می‌سپارم به خالق عطر یاس...

 

 

ܓܨخط‌خطی شده ܓܨ به قلم فائزه| |

امروز آنقدر گریستم که بغض آسمان در برابرم ناچیز آمد.

گریستم اما کسی اشکهایم را ندید...همه فریب خنده‌هایم را خوردند.

شاید حق با آنها بود. وقتی آسمان آفتابی است باران نمی‌بارد!

امروز دلم گرفت اما کس ز بی‌قراری‌ام نپرسید...نگفت از چه اینگونه شدم؟!


آرام چینی بند‌زده‌ی قلبم را به کناری گذشتم،شاید دیگر تاب شکستن‌ا‌ش نباشد!

می‌خواهم به‌جایی دور تبعدش کنم...جایی دور تر از قلب تو!

خانه‌ی قلبت استیجاری بود؛

نمی‌دانستم!

 

پ.ن:

تو که آهسته می‌خوانی قنوت گریه‌هایت را

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

 

دعـــایم کن...

ܓܨخط‌خطی شده ܓܨ به قلم فائزه| |

زندانی بود...زندانیه یه قفس...یه قفس از جنس تنهایی دورش رو گرفته بود!

نگهبانا دور تا دور قفس ایستاده بودند تا لب به شکوه گفت؛قفسش رو تنگ‌تر کنند...

جرمش این بود که می‌خواست تنها نپره...نه...جرمش از اینام سنگین‌تر بود!

عاشق شده بود...اونم عاشق یه پرنده مهاجر!

ــ کاش حکم قصاص می‌دادن...حکم قصاص می‌دادن تا بفهمه دوریش چه سخته...

ــ گفت تو دیگه منو نمی‌بینی...یه روزی از یادت میرم! چجوری وقتی همیشه تو خواب و بیداری باهامه فراموشش کنم؟! مگه میشه؟! حتی اگه از پیشم پریده باشه!

 

من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد        قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد
فصل گل مي گذرد همنفسان بهر خدا       بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان    چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد
هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس  برده در باغ و به ياد منش آزاد كنيد   
آشيان من بيچاره اگر سوخت ، چه باك    فكر ويران شدنِ خانة صياد كنيد    
شمع اگر كشته شد از باد مداريد عچب    ياد پروانة هستي شده بر باد كنيد    
بيستون بر سر راه است ، مباد از شيرين خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد   
جور و بيداد كند ، عمرِ جوانان كوتاه       اي بزرگانِ وطن ، بهر خدا داد كنيد    
گر شد از جور شما خانة موري ويران    خانة خويش محال است كه آباد كنيد    
كنج ويرانة زندان شد اگر سهم بهار        شكرِ ازادي و آن گنج خدا داد كنيد

ــ تست خواب در ادامه ماجرا...

 

 


...ادامه ماجرا
ܓܨخط‌خطی شده ܓܨ به قلم فائزه| |

دیروز باران بارید؛ولی کسی از دیدنش شاد نشد...

می‌خواست اینقدر برای زمین عشوه نریزد!

دیروز باران بارید ولی دلی را نشست.

بارید اما جنبنده‌ای را شاد نکرد...

با دستانش به صورتها سیلی می‌زد،دل عاشقش  شکسته بود!
دیگر زمین با دیدنش،از شادمانی گیاهی نمی‌رویاند...

کاش آسمان اینقدر مغرور نبود!
تابستان بود اما آسمان شرورتر از آن بود که پی بهانه باشد،بارید!

بارید اما دل شکسته‌ای با دیدن اشکهایش در خود نگنجید.

دیگر اشکهای آسمان دلی را منقلب نمیکرد،دیگر کسی برای تبرک قطراتش را محبوس نمی‌کند!

کاش آسمان اینقدر مغرور نبود!

کاش اینقدر مغرور نبود و التماس زمین را می‌شنید هنگامی که با ذرات خود شاخه ای را به میزبانی نگاه‌ها نشاند...

پنبه‌های غرور گوش‌هایش را بسته بود.باران دیگر آنقدر دلربا نبود که دل ‌گرفته‌ای از دیدنش چترها را زمین گذارد.

کاش آسمان اینقدر مغرور نبود...

ܓܨخط‌خطی شده ܓܨ به قلم فائزه| |

 

و آن‌گاه که فریاد بی‌حیاتر از آن می‌شود که حرمت‌نگهدار سکوت باشد؛دلی آشفته و چشمی گریان می‌شود.

شاید تنها خوبی‌اش صدای خش‌خش بغض میان گلویی بی‌تاب باشد که مدت‌ها در انتظار هیاهویی بود تا خود را رها کند.

چشم باز می‌کنی و به اطرافت می‌نگری،دیگر چیزی برایت تنش‌آور نیست...

مهم نیست از خواب بیدار شده باشی یا لیوانی شراب به مستی‌ات نشانده باشد،مهم این است که دیگر چشمانت باز شده.

دیگر در سکوت دل‌فریب خود به معنای سرخ شهوت فکر نمی‌کنی تا کشتی آرزوهایت را بر امواج امید متلاطم سازی...

دیگر خشتی خام تو را از زندگی باز نمی‌دارد تا آن‌جا که بوی سیب را به فراموشی بسپاری.

دیگر چشمان دریده‌ای نجابتت را به بازی نمی‌گیرد تا در بحبوحه‌ی جوانی سر در گم شوی.

از چه باید بیم داشت آن‌گاه که سرانجامت را می‌دانی

و میدانی که عاقبت خاک گل کوزه‌گران خواهی شد...

 

ܓܨخط‌خطی شده ܓܨ به قلم فائزه| |

نمی‌خواهم غروبی باشم که طلوعش تو نباشی.

نمی‌خواهم نقش صفحه‌ی شطرنجی را بازی کنم،با آن‌که می‌دانم سرانجام در بازی سرنوشت مات می‌شوم.

نمی‌خواهم...

از ثانیه‌ها در می‌گذرم...نگاهت می‌کنم...جوانی‌ام به پایت درگذشت...

زهرخندی می‌زنم و می‌گویم صد جان شیرین به فدای یک خنده‌ی تو...

بر لب حوض خاطرات می‌نشینم؛مشتی شادی دروغین به رویم می‌پاشم و به سایه‌ی غریبم در تاریکه‌های آب می‌نگرم...چقدر فرتوت شدم!
و نگاه افسارگسیخته‌ی تو متوحشم می‌کند...گویی دیگر زیبایی قبل را ندارد...دیگر دلربا نیست...

مهربانا...شکیبی...

به کدامین گناه دل عاشقم را زیر پاهای سردت له کردی؟

به کدامین گناه در امواج پرتلاطم زندگی رهایم کردی؟

به کدامین گناه مرا شکستی؟!

 

ܓܨخط‌خطی شده ܓܨ به قلم فائزه| |


Design By : Night Skin